90:: نکات چند روز

* عاشق سیبزمینی سرخ کرده و پنیر شدم. دیگه تمایلم به چیپس و پنیر کاهش یافته!

* کی خانمشو تنها میذاره میره عروسی؟ هان؟ نینک! البته امروز به بچه ها گفتم، همکاری نکردن گفتن خجالت بکش تو باید میرفتی. منم که حال ندارم از جام جُم بخورم!

* امروز ساعت 7:30 صبح سرکلاس بودم! تو این چند سال بی سابقه بوده ساعت 6 از خواب بیدار شم. اولش سخته ولی وقتی بری بیرون هوا انقد خوبه که خوشحالی که صبح اومدی بیرون. کاش کار پیدا کنم :(

* کاش یکم اجتماعی تر بودم!!!

* رفتم سیب زمینی خریدم و نون و انگور. ای خدا این اعتماد بنفسی که به این کارگرای میدون میوه میدی به ما چرا ندادی!

*مهمترین آرزوم و خواستم از خدا سلامتیه. هرچند دیروز بعد از شوکی که نینو بهم وارد کرد گفتم خب الان وقتشه که یهو قلبم بگیره و بمیرم تا همه دلشون بسوزه و مامان بابا بخاطر خوابگاه منو بازخواست نکنن! بعد فهمیدم نینو اشتبا کرده و عقلشو داده دست نح!

خدایا شکرت

80::زندگی منشوریست در کلید اسرار

مطمئنن زندگی یه "کلید اسرار" هست. حالا نخوایم تا اون حد مرده ها رو بکشونیم به این دنیا و اغراق نکنیم، لااقل "شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد" که هست بلاشک.

مثلا من همیشه پیشبینی می کردم میونمون دیر یا زود با خاله اینا هم بهم بخوره. چون یکی از مهمترین پیوندهایی که بینمون بود ابراز تنفر و غیبت و دشمنی با اون یکی خاله اینا بود.

چون من عاقل و فهیم هستم می دونستم دیر یا زود کلید اسرار می شیم. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.

حالا هم سر انتخاب رشته به مشکل و شکرآب برخوردیم!

البته به من چه! من وقتی میام دانشگاه دیگه کلن فامیلو می بوسم میذارم کنار!!!

*پدر امروز زنگید و گفت به این خاطر زنگیده که همراه اول به مناسبت تولدش بهش 24 ساعت تماس نامحدود داده :دی

76::پایمال شدن حقوق ضعفا

یعنی چی که اوسی حس می کنه من از زیر کار در میرم و مجبورم کرد تو اتاقش پروپوزالمو بنویسم؟ حالا یکمم حوصله نداشته باشم چیزی از دنیا کم میشه؟

این حرکت واقعا محکومه از نظر حقوق بشر :|


*خدا رو شکر که نعمت سلامتی داریم و یه نعمت اضافی نداریم. واقعا تو این شرایط نمیشه به اون نعمت فکر کرد :)

74:: جمله قصار!

وقتی ترسو بودن و فرار از مبارزه و کنار اومدن با شرایط ناخوشایند، حمل بر عقل و شعور فزاینده میشه باید پی پی کرد و رفت

67::من و دل خنکم

برو بابا حسود زشت!

66::مرگ بی دردسر

کاش می شد یجوری مرد که کسی بدبخت نشه و از طرفی مرگ بی خطری هم باشه. یعنی زجر مجر توش نباشه.

اگه بگم زلزله بیاد بمونم زیر آوار، که نصف جمعیت شهر با من میرن تو آوار و بقیه شهرم نابود میشه و اون دنیا باید تقاص پس بدم که چرا همچین دعایی کردم!

اگه بگم هواپیما سقوط کنه... به هیچ وجه. گناه بقیه بخصوص خلبان چیه؟

اگه بگم ماشین بزنه پرت بشم یه گوشه آرام و بی صدا جان بدم، راننده بیچاره چه گناهی کرده آخه! آخی دلم براش سوخت.

بعد از همه اینا... نینکو چی کنم؟ متاسفانه الان برای نینک احساس ریسپانسیبیلیتی میکنم. آخه اون چه گناهی کرده که اول زندگی بیوه بشه!

...

از پرپین خبری نشد... میخوام از فیسک بپرسم ببینم خبری داره یا نه.

64::عروس شدم بسلامتی!

تصمیم گرفتم برای ارج نهادن به فرمایشات پدر، فردا نون ساندویج و کالباس بخرم، یه پر کالباس بندازم تو هر نون ببرم خونه مادرینا بگم امشب عروسیمه بفرمائید شام عروسی :)))

می خوام زنگ بزنم مامانینا هم زود بیان وگرنه به عروسی نمیرسن. ایشالا فردا کسی نیاد ساندیویچا بمونه برا خودم :)

63::بدبختی های مالی

اعتراف می کنم که یکم دلم گرفت. آخه از بابا توقع بیشتری داشتم. فکر نمیکردم انقد از حرف مردم بترسه.

البته اونطور که خودش می گه. وگرنه علاقه نداشت منو بندازه بیرون! البته خودش نمیگه ها میگه جاتون رو سره تا ابد ولی برا حرف مردم می گم.

بهرحال آخرش دل آدم میزنه وقتی زیاد یکیو ببینه. هرچند من زیادم جلوش ظاهر نمیشم.

اگر بگه زودتر برین، مطمئنن بدون هیچ مراسمی میریم. اصلا خوش ندارم یه عالمه پول بریزم جلو ملت تا بیان و بخورن و عیب کنن (مث خودم!)

تازه دارم یکم پولای نینکو ورمیدارم جمع می کنم شاید بشه یه جای 15 متری تو تهران خرید. یا اجاره کرد یا رهن کرد. اونوقت میگه سریعا...

گفت خوابگاه متاهلی. گفتم بعدش کدوم گوری برم؟ هیچی نگفت. البته منم نگفتم همین الان همونجاییم:))))

خدا کنه هیچوقت نفهمن.

خلاصه اینکه هنوز جامعه درب و داغون ما نفهمیده که حرف مردم ارزش هیچی نداره

هی روزگار.

خوبه دیگه کم کم باید برم... وگرنه همیشه جلو چشمش بودم و عذابش می دادم. میدونم نامردیه این طوری حرف زدن. ولی خب چه دلیلی داره انقد بد حرف زدن؟

نینک طفلی هم ناراحت شد.


* بدم نمیاد دار فانیو وداع بگم

61::بچه بیتربیت

خانومی که بچه ت

گریه می کنه، هیچ واکنشی نشون نمیدی،

فحش می ده، در تربیتش نمی کوشی!،

پی پی داره، باهاش همکاری نمیکنی،

گرسنه شه بهش غذا نمیدی،

خونه مردم تو خودش جیش میکنه، از سر جات پا نمیشی بشوریش،

...

لااقل وقتی کسی به وظایفت رسیدگی می کنه، رگ غیرتت نگیره!


* امروز تو یخچال اون آلوچه هایی که سه ماه پیش برا مامان سوغاتی اورده بودمو دیدم. اصلا از حجمش کم نشده بود:(

فکر کنم الان که همه شو دارم می خورمم نفهمه :))))

60::مهمون ناخوانده

از مهمانان عزیزی که قصد عزیمت به خانه ما رو دارن، خواهش می کنم قبل از عزیمت اطلاع رسانی کنن. بلکه بریم یه دو تا دونه میوه ای چیزی بخریم آبرومندانه پذیرایی کنیم!

دیروز عصر رفتم بیرون حدود 30 تومن پنیرپیتزا و چیپس و بستنی خریدم. شب که مهمون اومد همش تو ذهنم بود که بستنیامو بذارم یا پنیرپیتزا لای نون بذارم لقمه کنم براشون!

نکن این کارو دیگه

56::حیات وحش

هه هه

امروز پدر سر قضیه جا گذاشتن کلید خونه تو شیراز و در نتیجه کنسل شدن "موقت" مسافرت مامان که دنبال اون مامان قهر کرد و احساس کرد دنیا به آخر رسیده، بهم گفت تو با همسرت اینطوری نباشیا! متاسفانه در اون لحظه نمیتونستم بگم چشم حتما. آخه من به مراتب از مامان بیشتر این موارد برام پیش میاد که به دلایل واهی حس می کنم علاقه ای به این دنیا ندارم و دوست دارم سر یه آدم صبور خالیش کنم!

47::کلن یه سری حرف

یعنی آدم بدشانس تر از قیزویز ندیدم! یه روز زنگ بزنه به اونجا که من همونجا باشم و منو هم که میشناسی... عالم و آدمو خبردار کنم و سوژه خنده گیر بیارم.

خدا منو به راه راست هدایت کنه. والا


همه چیز درحال حاضر سطح نرمال داره. ولی فقط درحال حاضر! انقد برا آینده نگرانم که حد نداره. شغل آینده، خونه، پول، خارج، پایان نامه که از همش مهمتره... ماه رمضونی هیچ کاری نکردم. البته نمی شه همشو انداخت تقصیر این ماه. مشکل اصلیم اینه که نمی دونم چیکار کنم. اصلا نمی دونم چرا این رشته رو انتخاب کردم. نمی دونم اگه اینو انتخاب نمی کردم چیکار می کردم.


وجدانن این آخرای ماه رمضون دیگه نا ندارم. اصلا از خودم بدم میاد! از بس می خوابم.تا میشینم رو تخت خواب می رم. نح هم اتفاقا این ماه رمضونی خیلی اخلاقش نازک شده و درجا قهر می کنه.

عاشق بابا هستم. بخصوص وقتی نح می گه بابا منم مثل شما شبیه گرگم!!! گرگ!

امشب با دون دون رفتیم رنگ مو بخره. گفت آلبالویی. می خواست آلبالویی روشن بخره نذاشتم. گفتم باز موهاش قرمز می شه نمی شه باهاش بری بیرون :)))))

گفت تو هم بخر. گفتم با نینک می رم یه رنگی می خرم هم خودم می  زنم هم اون بزنه. می خوام فقط یه تیکه از موهامو رنگ کنما. نظرمم رو رنگ بنفش یا صورتیه. البته رنگ یخیو بیشتر دوست دارم ولی اینا هم خوبن.


عکسای قدیمی پدر رو می دیدم، واقعا شلوارای قشنگی داشتن. دقیقا همونایی که من می خوام و گیرم نمیاد. سفید دمپا گشاد و بالا تنگ. حالا می خوام پارچه بگیرم عکسه رو ببرم خیاطی بگم ازینا می خوام!

...

دیگه اینکه اصلا به دو/لت (درجه آزادی به حدیه که حتی نمی شه دو/لت رو کامل نوشت!) جدید امیدی ندارم. البته می گم خدا کمک کنه و این تو زرد از آب در نیاد..

46::خوارشووَر

* اولش فکر کردم فقط خودم و بر اساس مسائل دخترانه-غیبتانه اینطوری برداشت کردم. ولی وقتی به مامان گفتم اون هم تایید کرد که سجاد مورد بی مهری اعضای خانواده خاله اینا قرار می گیره و دخترخاله ها تیریپ خواهرشوهر بازی درمیارن و تحویلش نمیگیرن. وای خیلی نامردیه

من خودمو گذاشتم جاش واقعا بهم برخورد. بخصوص اگر خودتو بذاری جای خمیر. آدم دوست داره اگه عضو جدیدی وارد خونوادش می شه و اون عضو مربوط به خودشه، بقیه تحویل بگیرن و شادی کنن و باهاش دوست باشن.

البته اصلا از دخترای خاله بعید نیست بخصوص بزرگه. کوچیکه زیاد عقل درست و حسابی نداره و تحویل نگیره اعصاب آدم راحت تره!


* دیروز با نینک رفتیم ولایتشون کار داشتیم. بعد من می خواستم قبل ظهر برگردم که به اصطلاح روزه م خراب نشه. بعد یه توک پا رفتیم خونشون. مامان نینک گفت: روزه ای؟ من گفتم آره. بعدش همینجوری خندم گرفت. گفت خب گفتم بعضی وقتا آدم مریضه، حال نداره و ... ممکنه روزه نگیره.

 نینک ازونور هی می خندید!

42::چربی آلات

موهام از بس چربه انگار خیسه!

ولی روم نشد برم پایین شامپو وردارم بیام بالا. آخه بابا نشسته بود ترسیدم بفهمه من تا 11:20 خوابیدم و یه تیکه ای چیزی بندازه!

آخه پدر به این چیزا حساسه و می گه آدم باید پاشه کله سحر و درس بخونه و مطالعه کنه

40::آداب افطاری دادن

امروز افطاری دعوتیم. ولی خیلی بده آخه تو سالنه. خب بلانسبت انگار می خوان اکرام ایتام کنن. غذا می ندازن جلومون و وقتی خوردیم باید پاشیم بریم. تازه میزا هم از هم دوره نمی شه خوب با همه خوش و بش کرد.

واقعا که

افطاری باید تو خونه برگزار بشه. باید دم اذون مغرب بریم. غذامونو طول بدیم، بعدشم برامون چایی و شیرینی بیارن، در نهایت میوه. بعد از میوه هم بپرسن که آیا کسی بازهم چایی می خواد یا برا همه کافی بیاریم! بعدشم صدای داد و فریاد و خنده و شوخی و مسخره بازیای ما خونشونو پر کنه. نمازمونم همونجا می خونیم. آخرشم برای سحری به هر خونواده یه مقدار غذا بدن!

باور کن ما مهمونای خدا هستیم و برکت میاریم براشون. الان مجبوریم برکتو ببریم تو سالن بریزیم که باعث می شه پولدارتر بشن و بیشتر مردمو تیغ بزنن.

از ما گفتن بود... بی معرفتا

39::چراهای بزرگ!

داشتم همزمان به میلیون ها موضوع فکر می کردم همین الان..

1- من که ماشالا انقد قلمم خوبه چرا هنوز یه دزدی پیدا نشده منو بدزده ببره خارج اونجا ولم کنه استعدادامو فوران کنم..


2- چرا تلاش خاصی نمی کنم تا هرچه سریعتر کارام ردیف بشه و برم خارج اونجا ادامه تحصیل کنم؟


3- چرا نینک انقد در مورد قشر ماها کم لطفی می کنه؟ خب آخه اگه من تاکید نکنم مطمئنم پولشو از مرتیکه نمی گیره. اون مرتیکه هم عجیب بلده قید هر نوع دوستی و آشنایی و غیره رو بزنه و رک تو صورت نینک شر تف بده.


4- چرا نینک عجله ای برای تموم کردن درسش نداره که سریع تر منو ببره خارج من اونجا شادی کنم؟

36::چیزکیک چرب و چیلی

دیشب که نینک با پرواز اورژانسی اومد، من و مامان به اصرار نح برای اولین بار چیزکیک درست کرده بودیم (البته بیشترشو مامان)

آخر شب که آماده شد مامان یه تیکه داد به نح، منم الکی تعارف کردم به نینک که می خوری بیارم؟ مطمئن بودم که نمیخوره آخه با اون همه چربی بیشتر به روغن جامد شبیه بود تا کیک. ولی نینک گفت آره می خوام! اتفاقا خوشش اومد!eating cake smiley

 من خودم به شخصه حتی نگاشم می کردم یطوریم می شد چه برسه بخورم!

ولی بعد از خوردنش دیگه نینک هیچی نتونست بخوره و فقط آبلیمو خورد برای شستن چربیای گیر کرده داخل مری و معده و ایناش

35::عامو پارچه ای

واقعا بعضیا چی با خودشون فکر کردن آخه!

عاموپارچه ای که دو بار ازش پارچه خریدیم و پول زیاد ازم گرفت و زنگیدم بهش که بقیه پولمو بهم پس بده، و اونم بجای 7500، 8000 پس داد و گفتم چرا گفت بعد که اومدی بهم پس بده، دیشب پیام داد که مجردی؟! من جواب ندادم. امروز ظهر ساعت 12 پیام داد که نگفتی؟! 

ای خدا.. حالا درسته که عاشق نورآباد شده و فکر می کنه من اونم(!) ولی درهرصورت خودش تو پارچه فروشی گفت که متاهله و زنشم هم قد خودشه.. آخه با اون خاله ریزه چیکار داری پس؟

می خوام بگم ببخشید این خطم خرابه به اون یکی خطم اس بزن و شماره نورآبادو بهش بدم.

از دماغ عملیت خجالت بکش خب! (دماغ عملیشو نورآباد تشخیص داده بود)