64::عروس شدم بسلامتی!
می خوام زنگ بزنم مامانینا هم زود بیان وگرنه به عروسی نمیرسن. ایشالا فردا کسی نیاد ساندیویچا بمونه برا خودم :)
می خوام زنگ بزنم مامانینا هم زود بیان وگرنه به عروسی نمیرسن. ایشالا فردا کسی نیاد ساندیویچا بمونه برا خودم :)
البته اونطور که خودش می گه. وگرنه علاقه نداشت منو بندازه بیرون! البته خودش نمیگه ها میگه جاتون رو سره تا ابد ولی برا حرف مردم می گم.
بهرحال آخرش دل آدم میزنه وقتی زیاد یکیو ببینه. هرچند من زیادم جلوش ظاهر نمیشم.
اگر بگه زودتر برین، مطمئنن بدون هیچ مراسمی میریم. اصلا خوش ندارم یه عالمه پول بریزم جلو ملت تا بیان و بخورن و عیب کنن (مث خودم!)
تازه دارم یکم پولای نینکو ورمیدارم جمع می کنم شاید بشه یه جای 15 متری تو تهران خرید. یا اجاره کرد یا رهن کرد. اونوقت میگه سریعا...
گفت خوابگاه متاهلی. گفتم بعدش کدوم گوری برم؟ هیچی نگفت. البته منم نگفتم همین الان همونجاییم:))))
خدا کنه هیچوقت نفهمن.
خلاصه اینکه هنوز جامعه درب و داغون ما نفهمیده که حرف مردم ارزش هیچی نداره
هی روزگار.
خوبه دیگه کم کم باید برم... وگرنه همیشه جلو چشمش بودم و عذابش می دادم. میدونم نامردیه این طوری حرف زدن. ولی خب چه دلیلی داره انقد بد حرف زدن؟
نینک طفلی هم ناراحت شد.
* بدم نمیاد دار فانیو وداع بگم
نینک من،
عاشق تئاتره و ازونجایی که من برعکسشم، خیلی غم انگیز میشه وقتی قراره خودش تنها بره تئاتر ببینه. ازینرو اینبار منم باهاش میرم. نون پنیر و پفک و نوشابه هم میبرم حوصلم سر نره.
گریه می کنه، هیچ واکنشی نشون نمیدی،
فحش می ده، در تربیتش نمی کوشی!،
پی پی داره، باهاش همکاری نمیکنی،
گرسنه شه بهش غذا نمیدی،
خونه مردم تو خودش جیش میکنه، از سر جات پا نمیشی بشوریش،
...
لااقل وقتی کسی به وظایفت رسیدگی می کنه، رگ غیرتت نگیره!
* امروز تو یخچال اون آلوچه هایی که سه ماه پیش برا مامان سوغاتی اورده بودمو دیدم. اصلا از حجمش کم نشده بود:(
فکر کنم الان که همه شو دارم می خورمم نفهمه :))))
دیروز عصر رفتم بیرون حدود 30 تومن پنیرپیتزا و چیپس و بستنی خریدم. شب که مهمون اومد همش تو ذهنم بود که بستنیامو بذارم یا پنیرپیتزا لای نون بذارم لقمه کنم براشون!
نکن این کارو دیگه
نینک من،
دیشب بهش گفتم صبح ساعت 8 بیدارم کن که به درسام برسم، ساعت 8 زنگیده میگه: فقط بخاطر قولی که بهت داده بودم زنگیدم. بخواب عزیزم هنوز زوده! منم به توصیه ش گوش کردم! اینطوری تشویق می کنن به بیدار شدن؟!
نینک من،
وقتی برنامه خوب و جالب یا جنجالی تو تلویزیون می بینه به منم خبر می ده برم نگاه کنم خوشم بیاد! مثل امروز که گفت بدو مراسم رای اعتمادو نگاه کن اون نماینده مخالفه داره فحش می ده! واقعا باحال بود:)
نینک من،
از دیزی و غذاهای چرب و چیلی و مضر شدیدن بدش میاد. خیلی اینطوری خوبه. خیالم راحته از بابت سلامتیش
هه هه
امروز پدر سر قضیه جا گذاشتن کلید خونه تو شیراز و در نتیجه کنسل شدن "موقت" مسافرت مامان که دنبال اون مامان قهر کرد و احساس کرد دنیا به آخر رسیده، بهم گفت تو با همسرت اینطوری نباشیا! متاسفانه در اون لحظه نمیتونستم بگم چشم حتما. آخه من به مراتب از مامان بیشتر این موارد برام پیش میاد که به دلایل واهی حس می کنم علاقه ای به این دنیا ندارم و دوست دارم سر یه آدم صبور خالیش کنم!
من اینطوریم کلن! حتما باید اوسی بهم پیام بده و بترسوندم تا شروع به کار کنم.
چه باحال اگه بچه آدم مثل پاندا بود موقع تولد حداکثر 100 گرم بود! اندازه این کَره کوچیکا :))))
آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
وای انقد بچه پاندا نازه که دوس دارم بگیرم بخورمش.. عزیزممممم
فک کن موقع دنیا اومدن 800 برابر از مامانش کوچیکتره! یعنی در مقابل هیکل مامانش هیچی نیست. یعنی مامانش یه زور کوچیک بزنه افتاده! حتی باید مواظب باشه میره توالت یهو اشتباهی بچه نیوفته ازش:)))
کاش بچه آدمم همینطوری بود. والا.. دیگه انقد زحمت نمیکشیدن برا دنیا اوردن بچه

نینک من،
عاشق جوجه کبابه. وقتی میره سرکار مرتب بهش جوجه می دن و کلی سیراب می شه! البته ماهی و میگو هم دوست داره و آشپزای سرکارشم انگار می دونن و هواشو دارن!
نینک من،
یه شریک زندگی داره که هیچوقت لپتاپشو تمیز نمی کنه و همیشه انگار هوای لپ تاپش مه گرفته س!
نینک من،
قول داده منو ببره خارج برای زندگی. هرچند امروز ناامیدی سراپای وجودشو فرا گرفته بود. ولی می دونم که میریم. آخه چاره ای نداره جز این.
نینک من،
وقتایی که میره سرکار برخلاف میل باطنیش حتما باید زود بخوابه تا کله سحر بیدار بشه. می بینی؟یه پا قهرمانه.
من شخصا دیگه نزدیک بود علیل بشم. نمیدونم چی بود.
انقد داغون بودم که دیگه این آخریا کسی بهم دست می زد اگه می شد فحش می دادم در غیر اینصورت تذکر!
هیچ جونی برام نمونده بود در حالیکه امسال با آغوش باز به استقبالش رفتم. حس می کنم الان خدا بهم میگه: تو سرت بخوره روزه هات! انگار چیکار کرده! کوه کنده!
خدایا من به شخصه نوکرتم. ولی یکم امسال سخت بود و خودتم می دونی 
بهرحال دیگه از فردا صبونه و ناهار.. عاشق صبونما
بعدشم باید یه عالمه کار بکنم که به بهونه ماه رمضون عقب انداختمشون
یه کار دیگه هم علاقه دارم به طور جدی روش فکر کنم. شاید بخوام یه مدرک دانشگاهی دیگه بگیرم. البته اول باید ببینم به چی علاقه دارم. شدید دوست دارم برم دنبال علاقه هام که نمی دونم چی هستن!
خدا منو به راه راست هدایت کنه. والا
همه چیز درحال حاضر سطح نرمال داره. ولی فقط درحال حاضر! انقد برا آینده نگرانم که حد نداره. شغل آینده، خونه، پول، خارج، پایان نامه که از همش مهمتره... ماه رمضونی هیچ کاری نکردم. البته نمی شه همشو انداخت تقصیر این ماه. مشکل اصلیم اینه که نمی دونم چیکار کنم. اصلا نمی دونم چرا این رشته رو انتخاب کردم. نمی دونم اگه اینو انتخاب نمی کردم چیکار می کردم.
وجدانن این آخرای ماه رمضون دیگه نا ندارم. اصلا از خودم بدم میاد! از بس می خوابم.تا میشینم رو تخت خواب می رم. نح هم اتفاقا این ماه رمضونی خیلی اخلاقش نازک شده و درجا قهر می کنه.
عاشق بابا هستم. بخصوص وقتی نح می گه بابا منم مثل شما شبیه گرگم!!! گرگ!
امشب با دون دون رفتیم رنگ مو بخره. گفت آلبالویی. می خواست آلبالویی روشن بخره نذاشتم. گفتم باز موهاش قرمز می شه نمی شه باهاش بری بیرون :)))))
گفت تو هم بخر. گفتم با نینک می رم یه رنگی می خرم هم خودم می زنم هم اون بزنه. می خوام فقط یه تیکه از موهامو رنگ کنما. نظرمم رو رنگ بنفش یا صورتیه. البته رنگ یخیو بیشتر دوست دارم ولی اینا هم خوبن.
عکسای قدیمی پدر رو می دیدم، واقعا شلوارای قشنگی داشتن. دقیقا همونایی که من می خوام و گیرم نمیاد. سفید دمپا گشاد و بالا تنگ. حالا می خوام پارچه بگیرم عکسه رو ببرم خیاطی بگم ازینا می خوام!
...
دیگه اینکه اصلا به دو/لت (درجه آزادی به حدیه که حتی نمی شه دو/لت رو کامل نوشت!) جدید امیدی ندارم. البته می گم خدا کمک کنه و این تو زرد از آب در نیاد..
ولی وقتی به مامان گفتم اون هم تایید کرد که سجاد مورد بی مهری اعضای خانواده خاله اینا قرار می گیره و دخترخاله ها تیریپ خواهرشوهر بازی درمیارن و تحویلش نمیگیرن.
وای خیلی نامردیهمن خودمو گذاشتم جاش واقعا بهم برخورد. بخصوص اگر خودتو بذاری جای خمیر. آدم دوست داره اگه عضو جدیدی وارد خونوادش می شه و اون عضو مربوط به خودشه، بقیه تحویل بگیرن و شادی کنن و باهاش دوست باشن.
البته اصلا از دخترای خاله بعید نیست بخصوص بزرگه. کوچیکه زیاد عقل درست و حسابی نداره و تحویل نگیره اعصاب آدم راحت تره!
* دیروز با نینک رفتیم ولایتشون کار داشتیم. بعد من می خواستم قبل ظهر برگردم که به اصطلاح روزه م خراب نشه. بعد یه توک پا رفتیم خونشون. مامان نینک گفت: روزه ای؟ من گفتم آره. بعدش همینجوری خندم گرفت. گفت خب گفتم بعضی وقتا آدم مریضه، حال نداره و ... ممکنه روزه نگیره.
نینک ازونور هی می خندید!
باز تو خونه خاله اینا هی دخترای اون یکی خاله پرسیدن که کِی عروسی میگیری. منم دیگه خودمو آماده کرده بودم. گفتم سال 97 ایشالا!
من واقعا فعلا آمادگی ازدواج ندارم. نه خونه، نه ماشین، نه وسایل، نه شغل... هیچی.. تازه اگه بخوام به رویام که رفتن به خارجه فکر کنم که دیگه از 97 هم اونورتر باید عروسی بگیرم.
خلاصه دخترخاله عروسی کرده م هی میومد نصیحت که خریداتو کجا بکن. حیف که باهاش راحت نیستم وگرنه می گفتم با کدامین پول آیا!
به شخصه فعلا دوست دارم همه پولامو جمع کنم. شانس ما هم که تا خواستیم ازدواج کنیم شرایط اقتصادی بهم ریخته و حقوقا بالا پایین و دیر دیر شده! خدا رحم کنه.
طبق تحقیقاتی هم که کردم هنوز اونقدر شرایط داغون نشده که امید زودهنگام به ظهور امام زمان (عج) داشته باشیم که زودتر دنیا نابود شه بریم به حساب کتابامون برسیم.
دلم خیلی گرفته از این زمونه. تو چه زمونه ناخوشایندی جوون شدیم! و تو چه کشور ناخوشایندی! فک کن تو امریکا دنیا میومدیم. دیگه خلاص!
الان که دیگه بورس درست و حسابیم نمیدن. خیلی باید تاپ باشی تا بتونی بری بورس بگیری. آخه میگن کلا همه کشورا به سیستم صرفه جویی رو اوردن و ترجیح می دن بورس ندن به کشورای داغون!
چرا یکی نمیاد ازونور دنیا پیام بده که بیا پیش ما دلمون میخواد به جمع ما ثروتمندان بپیوندی :(

می خواد آروم آروم بهم بفهمونه که نه میریم خارج و نه حتی تو تهران زندگی می کنیم. آخه امروز گفتم برا سال دیگه باید تو تهران خونه دست و پا کنیم و همون خونه ی نابود دوستتینا خوبه دیگه.. لااقل موقت.
گفت نه! سال دیگه تهران نیستیم که! میایم همینجا...
در واقع اگر این اتفاق بیوفته من کلا نمیتونم حرفی بزنم. ترجیح می دم سکوت کنم! بهرحال من کار خودمو می کنم و کمِ ِ کمش تو تهران می مونم.
البته تا وقتی پول جمع کنم و برم خارج. پس نینک جان! اگه می خوای با من بیای خارج از همین الان دست بکار شو!